//اورانوس//
خوشبختي در اين است كه شخص بداند كه چه مي خواهد و آنچه را آرزو دارد مشتاقانه بخواهد

 

 

چگونگی شکل گیری شخصیت دنیای درونی انسان


در شکل گیری و ایجاد شخصیت هر انسانی ، کششهای متفاوتی اثر گذار است.از جمله این کششها میتوان از کششهایی مانند محیط اجتماعی -خانواده- جغرافیا -آب و هوا -ژنتیک -فرهنگ و غیره نام برد. هر یک از این عوامل به طرقی در ساختمان شخصیت یک انسان جایگاهی برای خود ایجاد میکند.بطور مثال انسانهایی که در یک جغرافیای کوهستانی و آب و هوای سرد رشد میکنند ، عموما مردمان دلیر ، شجاع و غیوری هستند. و یا بالعکس کسانی که در یک منطقه آب و هوایی معتدل رشد میکنند ، غالبا انسانهایی رمانتیک و احساساتی هستند. در هر جامعه کششهای مخصوص همان جامعه بر روی شخصیت فرد اثر میگذارد و انسان را به سمت خواستهای عمومی جامعه میکشاند.


ژنتیک نیز یکی دیگر از کششهای غالب به شمار میآید.که بصورت طبیعی یک سری از خصلتهایی که در پدر مادر و یا اجداد انسان موجود بوده را به وی منتقل میکند.ویا به تعبیری او را به سمت خود میکشاند.فرم تربیت خانواده نیز یکی دیگر از شایع ترین  کششهایی است که در ساخت و شکل دهی شخصیت یک انسان اثر میگذارد.اگر دقتی در بسیاری از رفتار های ساده خود مثل نحوه غذا خوردن با خوش آمد و بد آمد نسبت به یک امر ساده داشته باشیم، در میابیم، همه در کپیه برداری  ما از تربیت و رفتار خانواده ساخته شده است .


حال که عوامل مختلف اثر گذار در شخصیت یک انسان بطور مختصر بیان گردید ، این سوال پیش می آید که چگونه دنیای درونی در ذهن و شخصیت انسان شکل میگیرد؟!!


در روانشناسی انسان به 2 دسته تقسیم میشود .1انسان طبیعی 2 انسان غیر طبیعی .


انسانی که به موازات کششهای وارده از سوی محیط - خانواده - اجتماع - جغرافیا - ژنتیک - آب و هوا و ...رشد پیدا میکند ، انسان طبیعی نامیده میشود.


این طبیعی بودن در معنی ارزشی کلمه در محاوره عام نمیباشد و صرفا یک واژه روانشناختی است . بدین گونه که اگر در  خانواده ای که همه دزد هستند ، فرزندی دزد پرورش  پیدا کند ، این فرزند به لحاظ روانشناسی یک انیان طبیعی بشمار می آید.بدین سبب که مطابق با کششهای محیطی و خانوادگی که او را  به سمت دزد شدن سوق میداده هیچ مقاومت روانی نشان نداده و همانگونه که کششها وی را جذب میکردند ، پاسخ داده و به سمت آنها بصورت طبیعی روانه شده است. اما انسان غیر طبیعی ، انسانی است که بر خلاف کششهای وارده عمل نماید و شاخه های جدیدی را بنام فلورانس در بین کششها ایجاد کند.


بطور مثال اگر در همان خانواده دزد ، فرزندی تحصیل کرده و مخالف با افکار دزدی پرورش پیدا کند ، وی از لحاظ روانشناسی موجودی غیر طبیعی می باشد. چرا که به کششهای محیط و خانواده پاسخ مثبت نداده و بر عکس فلورانسهایی در بین کششهای مختلف ایجاد نموده است .به بیانی ساده تر آنگونه که کششها وی را به سمت خود میکشاندند ، عمل ننموده و بطور غیر طبیعی از جریان کششها خارج شده است. تا اینجا مسئله چندان خارق العاده ای اتفاق نمی افتد .پس از این روند که شخص در بین کششها فلورانسهایی ایجاد میکنند و لزوما هم متعدد خواهند بود ، خود شاخه های جدیدی در دنیای ذهن و روان وی ایجاد میکند .


این شاخه های جدید ، گونه ای نو و مغایر از کششها در روان شخص ایجاد میکند .و بصورت غیره منتظره ای اورا به سمت خود جذب میکند. تا اینجا هم مشکل چندانی به چشم نمیخورد.!! مشکل زمانی آغاز میشود که این شاخه های جدید و فلورانسها ، بایستی با یک هندسه معرفتی و شناخت هماهنگ از جهان پیرامون همراه باشد .در غیر اینصورت هریک از شاخه های ایجاد شده در ذهن ،وی را به سمت خود میکشاند و بعضا میتواند ریشه بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی را در این فرم برخورد با فلورانسها جستجو نمود.چرا که خود هر فلورانسی به تنهایی نمایانگر یک تضاد تفکر وذهن فرد با کششهای محیطی ، خانوادگی....و غیره است. و بصورتی میتوان آن را خروج از هنجار های پذیرفته کششهای اجتماعی ، خانوادگی و..... نام برد.و نا هنجاری واقعی زمانی اتفاق میافتد که یک هندسه معرفتی ( حاصل از شناخت و تعریف هماهنگ بین مفاهیم جهان بیرونی ) بر روی فلورانسها ایجاد نگردد.


هر انسانی به فراخور نوع جامعه و فرهنگ و اجتماعی که در آن رشد میکند ، نوعی نگاه و باور نسبت به جهان پیرامون خود پیدا میکند که جهان بینی مینامیم .اما این جهان بینی ، از فیلتر ها و زوایای مختلف تعاریف و مشختصات مختلفی را به انسان نشان میدهد.زوایای دید فلسفی ، علمی ، عرفانی ، هنری ، دینی ...که همگی یک تعریف کلی در ذهن از دنیای پیرامون و جایگاه انسان میسازد. هندسه معرفتی پدیده ایست که وظیفه هماهنگی و یک سو کردن کلیات باور ها و دانش های انسان را نسبت به جهان پیرامون به عهده دارد...

[ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ اورانوس ]

تعریف دنیای درون شخصیت انسان :از زمانی که انسان تفکرات خود را بدست میگیرد ، و سیستم فکری اش از حال و هوای غریزی با اندیشیدن رو به تکامل میرود ، هر از گاهی در تضاد با قوانین عمومی جامعه انسانی در فضای ذهنی خود چارچوب هایی با قوانین  و ضابطه های مخصوص و دلخواه خود ، تریسم میکند.ریشه های این قوانین عموما در تقابل آنچه  بصورت  عرفی در جامعه انسانی  ای که در آن زندگی میکند ، شکل میگیرد.خواستهای یک انسان در دنیای درونی شخصیتش ، بگونه ایست که صرفا در همان محدوده ، بدون مقایسه با قوانین و عرفیات دنیای بیرونی مشروعیت پیدا میکند .و در صورتی که هر چیزی از آن ، با قوانین و ضوابط دنیای بیرومی منطبق شود دیگر از شکل  متعلقات دنیای درون شخصیت انسان خارج میگردد.

 

این فضای ذهنی ، غالبا  بدون در نظر گرفتن یک بعد مشخص و با حجم خاصی در ذهن شکل میگیرد و هر لحظه امکان تغییر وضعیت و یا تعاریف را دارد. نبود محدودیت در پردازش قوانین و حتی تغییر در مواضع ، یکی از بارز ترین مشخصه های دنیای درون شخصیت انسانی بشمار میرود.

 

بزرگی مختصات شخصیت درونی این اجازه را به انسان میدهد که به صورت سیال و با فراغ خاطر ، آنچه را که در شخصیت بیرونی اش ، نمیتواند به آن عمل کند را ، بصورت یک اندیشه پویا و فعال در ذهن خود پرورش دهد. دنیای درونی شخصیت انسان تمام زوایای خود را از محدودیت های بیرونی کسب میکند و شاید به زبانی ساده تر هر آنچه در دنیای بیرونی شخصیت انسان اورا محدود میکند ، در دنیای درونی شخصیتش بصورت یک عضو فعال و قابل توجه در می آید.

 

این عضو قابلیت تغییر و تکثیر  به صورت های  مختلف را دارد.جالبست توجه داشته باشیم  که یکی از مهمترین خصایص اندیشه ای دنیای درون شخصیت انسان ، تضاد با قوانین دنیای بیرونیست. بدین معنی که هر پدیده ای که در دنیای درونی شخصیت انسان مشروعیت دارد، قطعا در دنیای بیرونی شخصیت وی مورد تهاجم قرار خواهد گرفت.این تهاجم هم از سوی شخصیت بیرونی  آن انسان به خودش صورت میگیرد و هم دیگر اعضای آن جامعه انسانی ای که با فرد در یک عرف و قانون زندگی میکنند.

 

منظور از قانون در اینجا صرفا قوانین حکومتی و ولایتی نیست.این قوانین حتی در ساختار باور ها و اعتقادات جامعه نیز به چشم میخورد.این باور ها میتواند باور های مذهبی ، دینی ، روانی ،  فلسفی ،  اجتماعی و غیره باشد .که در نهایت به عرفیات یک جامعه انسانی منتهی میشود. داشتن یک باور خاص در دنیای بیرونی شخصیت یک انسان عموما ریشه در کششهای محیطی ، ژنتیکی ، جغرافیایی ، خانوادگی و ...دارد . اما باور های دنیای درونی شخصیت  انسان میتواند متاثر از آن کششها باشد، اما قطعا خود آن کششها نیست.بلکه لزوما بایستی شاخه های جدیدی یا فلورانسهایی در راستای جهت هایی غیر از کششها ایجاد کند .به همین دلیل میگوییم که قطعا خود آن کششها نیست، اما میتواند متاثر از آنها باشد . باید توجه داشته باشیم که تمام باور ها و قوانین دنیای درون شخصیت انسان ، ساخته ذهن وی خواهد بود که در مراحل ابتدایی فقط به فقط برای خود شخص ، آنهم در دنیای درونی شخصیت وی مشروعیت دارد . اما نباید غافل بود که این فضای قوانین و باور ها قابلیتی بسیار ارزشمند را دارند.

 

و آن امکان خروج از ذهن و دنیای درونی شخصیت انسان و جای گیری در دنیای درونی شخصیت دیگر انسانها و نهایتا در آمدن بصورت یک عرف اجتماعی و یا قوانین مشترک دنیای بیرونی شخصیت یک جامعه انسانی است . البته این اتفاق بسیار نادر است .اما بی تردید غیر ممکن نیست .همانگونه که در تاریخ تمدن بشر مشاهده میشود ، تمام انسهانهایی که بگونه ای ، بخش مهمی از تاریخ تمدن انسانی را ساخته اند ، یک سری قوانینی را در دنیای درونی شخصیت خود تعریف و پس از سازماندهی و قوت بخشیدن به آن ، با استفاده از توانایی که بر اثر ایمان به آنجه که دریافته اند ، آن را به دنیای درونی شخصیت دیگر انسانها منتقل میکنند . تکثر در انتقال  خود ایجاد عرف میکند و کم کم به بخشی از دنیای بیرونی تبدیل میشود . البته اصل قوت شخصیت دنیای درونی را نباید از یاد برد .

 

یعنی هیچ انسانی بدون داشتن یک دنیای درونی قوی در شخصیت خود نمی تواند سهمی در سازندگی تاریخ تمدن انسان را داشته باشد .پیامبران ، اندیشمندان بزرگ و یا کشور  گشایانی همچون چنگیز هیتلر و یا فلاسفه بزرگ ، میتوانند مثال های خوبی از این دست باشند .بدون استثنا هر حرف نو و جدیدی که در جامعه انسانی مطرح میشود ، و اثری در پی بیانش بر روی جامعه انسانی میگذارد ، قطعا ساخته و پرداخته دنیای درونی شخصیت یک انسان است . که بطور جدی آن را در درون خود پردازش کرده است .

 

البته با توجه به مطالبی که گذشت نباید از خاطر ببریم ، که اثرات دنیای درونی شخصیت انسان ، لزوما نبایستی حتما در عرف و قوانین یک جامعه انسانی بزرگ به ابعاد کره زمین و یا کوچک به ابعاد یک خانواده اثر بگذارد .عموما این دنیای درونی شخصیت یک انسان ، صرفا نیاز های روانی را بصورت  انفرادی  مرتفع میکند و گاها در صورتی که از قوت بالایی بر خوردار باشد میتواند در دیگر اعضا یک سیستم انسانی رسوخ کند . اما در مرحله اول این ساختار برای رهایی یک عضو سیستم از قیود و بند های عرفی و اجتماعی در درون فضای ذهنش شکل میگیرد. از آنجاییکه هر آنچه در شخصیت دنیای درونی یک انسان شکل میگیرد ، در تضاد با باور های بیرونی شخصیت خود و یا اجتماعی که در آن زیست روانی دارد ، میباشد ، بایستی تا آنجا که میتواند ، از ظهور و بروز آن تا زمان قوت بخشیدن به چار چوبهایش ، خودداری کند .چرا که بطور طبیعی ، شخصیت بیرونی اجتماع ، به لحاظ یک باور  مشترک ، به مقابله با آن خواهند پرداخت.

 

و اگر شخص در درون خود به قوت ساختار دنیای درونی شخصیتش دست نیافته باشد ، نه تنها در مقابل دیگر انسانها دچار مشکل خواهد شد ، بلکه حیثیت دنیای بیرونی اش  نیز دچار اختلال میگردد.

 

باور ها و قوانین موجود در دنیای شخصیت درون انسان در مواقع نیاز و گاها در پنهان از چشم دیگران در شخصیت بیرونی وی به تمرین میپردازد و یا در رفتار انسان بروز میکند .عموم رفتار های بسیار خوب و یا بسیار بد به لحاظ ارزشی که در حرکات و رفتار یک انسان مشاهده میشود و به نحوی در تضاد و یا تفاوت با دنیای بیرونی شخصیت عرفی  یک جامعه است ، همه و همه ریشه در دنیای درون شخصیت یک انسان دارد......

[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]

فروم معتقد بود عشق تنها راهی است که فرد می تواند از طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال, به فردیت و یکپارچگی برسد.او عشق را به این صورت تعریف کرد:"وحد با کسی یا چیزی خارج از خویشتن, تحت شرایط حفظ کردن جدایی و یکپارچگی خویشتن" (فروم,1981,ص3).عشق مستلزم سهیم شدن و ارتباط برقرار کردن با دیگری است.اما در عین حال, به شخص امکان می دهد که منحصر به فرد و مجزا باشد. عشق فرد را قادر می سازدنیاز به ارتباط را ارضا کند بدون اینکه از یکپارچگی و استقلال خود صرف نظر نماید. در عشق,دو نفر یکی می شوند و با این حال, دو تا می مانند.

فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن,اهمیت دادن,مسئولیت,احترام, و شناخت را به عنوان چهار عنصر مشترک در تمام شکلهای عشق واقعی مشخص کرد.کسی که عاشق دیگری است,باید به او اهمیت دهد و مایل باشد از وی مراقبت کند.عشق به معنی مسئولیت نیز هست یعنی, تمایل و توانایی به پاسخ دادن.کسی که عاشق دیگران است,به نیازهای روانی و جسمانی آنها پاسخ می دهد,برای آنها,آن گونه که هستند احترام قایل شوند, و سعی نمی کندآنها را تغییر دهد.اما افراد در صورتی می توانند به دیگران احترام بگذارند که آنها را بشناسند. شناخت دیگرانبه معنی در نظر گرفتن آنها از نقطه نظر خودشان است.بنابراین,اهمیت دادن,مسئولیت, احترام, و شناخت در رابطه عشقی, در هم تنیده هستند.

منظور از مسئولیت قبول کردن است نه دادن مسئولیت

شرمنده که این پست خیلی دیر شد.

[ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]

اولین نیاز انسانی یا وجودی , نیاز به ارتباط, سایقی بای پیوستن به  فرد یا افراد دیگر است. فروم فرض کرد که افراد به سه طریق با دنیا ارتباط برقرار میکنند:

1)سلطه پذیری , 2) قدرت, 3) عشق.

فرد می تواند برای یکی شدن با دنیا, تسلیم دیگری, گروه, یا یک سازمان شود."او ازاین طریق, جدایی وجود فردی خود را با بخشی از یک نفر یا چیزی بزرگتر از خودش خودش, متعالی می سازد و هویت خویش را در ارتباط با قدرتی که تسلیم آن شده است, تجبه می کند" (فروم, 1981, ص 2)

در حالی که افراد سلطه پذیر در جستجوی رابطه با افراد سلطه جو هستند, قدرت طلبان از همسران سلطه پذیر استقبال می کنند. زمانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو  یکدیگر را پیدا می کنند, اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند, رابطه ای که بای هر دو نفر رضایت بخش است. گرچه این نوع همزیستی ارضا کننده است, اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود.

افراد در روابط همزیستی, با عشق به سمت یکدیگر کشیده نمی شوند, بلکه نیاز شدید به ارتباط, نیازی که هرگز نمی توان آن را با چنین مشارکتی به طور کامل ارضا کرد, آنها را به سمت یکدیگر می کشانند. زیر بنای این اتحاد, احساس های ناهشیار خصومت است.افراد در روابط همزیستی, همسران خور را به خاطر اینکه نمی توانند نیاز های انها را به طور کامل ارضا کنند, سرزنش میکنند.آنها به جستجوی سلطه پذیری یا قدرت بیشتر بر می آیند و در نتیجه, به طور فزاینده ای به همسرشان وابسته, و از فردیت دور می شوند.

 

 بقیه رو تو پست بعدی مینویسم.

[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]

در تحقیقی که در دانشگاه کلـورادو انـجام گـرفت، مشخص شـد که افراد میتوانند توانایی سرکوب خاطرات احسـاسی را در خـود ایجاد کنند. ایـن تحقـیق فـعالیـت مـغز را در افراد تحـت آزمـایش کـه برای سرکوب خاطرات مربوط بـه تصـاویر منـفی تعلیم دیده بودند، مـی سنجـید و دو مکـانیـزم را در قسـمت جلـو مـغز نشـان داد. ایـن تحقـیـق مـی تـوانـد بـه متخصصین بـالینـی کـمک کنـد روش هـای درمانی جدیدی برای آنها که قادر به سرکوب خاطرات ناراحت کننده خود نیستند و با بیماری های اختلالات استرس، ترس مفرط، افسردگی، اضطراب، و سندرم وسواس در ارتباط است، ابداع کنند.

محقق این تحقیق می گوید، "ما در این تحقیق نشان می دهیم که افراد می توانند با تمرین برخی خاطرات خود را در یک زمان خاص سرکوب کنند. ما تصور می کنیم به مکانیزم های عصبی آن دست یافته ایم و امیدواریم که این یافته های جدید و تحقیقات آتی، به رویکردهای درمانی-دارویی جدیدی در درمان انواع مختلفی از اختلالات احساسی ختم شود."

"طی مرحله تمرینی این تحقیق، از شرکت کننده ها خواسته شد 40 جفت مختلف تصویر را به ذهن بسپارند که هر جفت از یک صورت انسانی و یک تصویر اخلال گر مثل یک تصادف اتومبیل، یک سرباز زخمی، یک صحنه قتل وحشیانه، یا صندلی الکتریکی ساخته شده بود."

بعد از به خاطر سپاری هر جفت، از شرکت کننده ها خواسته می شد به طریقی خاص به عکسها نگاه کنند و از آنها MRI گرفته می شد. او می گوید، "فقط تصاویر صورت های انسانی به آنها نشان داده می شد و این خودشان بودند که می توانستند تصمیم بگیرند به تصویر اخلال گر فکر کنند یا نکنند."

"اسکن های مغزی گرفته شده طی این تحقیق نشان دهنده هماهنگی سرکوب حافظه ای بود که در قشر جلویی مغز ایجاد می شود. تیم تحقیق کشف کرده است که دو قسمت خاص از قشر جلویی مغز، هیپوکامپ و آمیگدالا، که در یادآوری های تصویری رمزگذازی حافظه و بازیابی، و بازده احساسی دخیل هستند، در کنار هم برای سرکوبی خاطرات کار می کنند. این نتایج نشان میدهد که سرکوبی خاطرات، حداقل در افراد غیر-روانپزشکی، تحت کنترل بخش جلویی مغز، اتفاق می افتد." این تحقیق نشان داده است که شرکت کننده ها روی خاطرات احساسی خود خوب تسلط داشته اند. و با بستن یک قسمت خاص از آن خاطرات، کاملاً می توانستند پروسه بازیابی برخی خاطرات خاص را متوقف کنند. محققان تصور می کنند که سرکوب کردن خاطرات می تواند یک ویژگی کاملاً مثبت باشد.

خاطرنشان می کنند که، "مشخص نیست که یک خاطره احساسی بسیار آسیب زا مثل یک تصاوف شدید، تا چه حد خود را در مغز انسان نشان می دهد. مواردی هم وجود دارد که ممکن است فرد برای سرکوب کردن یک خاطره خاص، نیاز به هزاران بار تمرین دارد."

"بحث خاطرات سرکوفته که روانشناس معروف دکتر سیگموند فروید نیز روی آن کار کرده است، بحثی بسیار جدال انگیز است. امروزه بحث زیادی در این مورد وجود دارد که آیا می توان خاطرات سرکوفته را برای خاطرات خنثی شده استفاده کنیم یا نه."

"تصور می کنم که مهمترین مسئله دراین زمینه این است که افراد مکانیزم های عصبی مشخصی دارند که به دانشمندان این امکان را می دهد رویکردهای درمانی-دارویی جدیدی برای آندسته از افرادیکه از احتلالات احساسی رنج می برند، کشف کنند."

[ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]

دلیل تراشی: برای جلوگیری از احساس ناتوانی و جهت حفظ ارزشمندی خود به توجیه می پردازد. و ضربه مرتبط با نا امیدی را ملایم میکند.

گاهی به راحتی دلایلی برای کارهایمان می‌آوریم و فکر نمی‌کنیم که اندکی تامل درباره آنها می‌تواند مطالب زیادی را برای ما و طرف مقابل‌مان روشن کند.
مثلا وقتی که از مدتی پیش قراری را برای زمان مشخصی تعیین کرده‌ایم اما دیر سرقرار حاضر می‌شویم، دلایلی از این دست می‌آوریم:
- ببخشید، در ترافیک ماندم.
- وقت خروج از منزل تلفن مهمی به من شد که مجبور شدم مدتی صحبت کنم.
- کسی به من اطلا‌ع نداده بود که جلسه راس این ساعت شروع می‌شود.
- فکر نمی‌کردم0 جلسه سروقت شروع شود چون معمولا در ایران شروع جلسات با تاخیر است و...

اگر کمی بیاندیشیم که از آوردن چنین دلایل یا بهتر بگوئیم بهانه‌هایی چه هدفی داریم و چه چیزی نصیبمان می‌شود، به نتایج مهمی خواهیم رسید.
با کمی دقت متوجه می‌شویم که هر چند به‌صورت موقت امور خود را می‌گذرانیم اما روراست نبودن با خود و دیگران، در دراز مدت به عوارضی منجر می‌شود که در نهایت به صرفمان نیست، حتی اگر فقط صرفه را درنظر بگیریم

[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]

کسی که با او شهامت آن می یابی که خودت باشی . با او روح تو عریان حضور می یابد .

کسی است که از تو می خواهد که صورتک از چهره برداری و فقط آن باشی که هستی .

از تو نمی خواهد که بهتر یا بدتر باشی .

وقتی با او هستی , احساس زندانی را داری که بی گناهی او به اثبات رسیده است .

نیازی به آن نیست که در برابر او جبهه بگیری .

بتوانی آنچه که می اندیشی بر زبان بیاوری , آنچه واقعا در دل داری .

آن ناسازگاری هایی را که موجب شده دیگران قضاوت درست از تو نداشته باشند , او می فهمد .

با او آزادانه نفس میکشی . در برابر او می نوانی به نارسایی ها , حسادت ها , تنفرها , اخگرهای شریرانه ,  پستی ها و پوچی های وجودت اعتراف کنی .

و با چنین اعترافی , خواهی دید که چگونه همه رخت بر می بندند و

در اقیانوس سپید وفاداری دوست محو میشوند .

او درک می کند . با او نیازی نداری که مواظب باشی , می نوانی با او درشتی کنی , بو توجه باشی و تحملش کنی .

بهتر از همه , می نوانی با او ملایم باشی , تفاوتی نمی کند .

او دوستت دارد همچون آتش پالایش می کند .

او می فهمد , آری می فهمد .

با او می توانی گریه کنی , نغمه سرایی کنی , بخندی , دعا کنی .

در آشکار و نهان او شاهد است , می داند و بر تو عاشق است .

دوست کیست ؟ باز می گویم :

   کسی که با او شهامت آن می یابی که خودت باشی .

                                                                    سی.ریموند

[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ اورانوس ]

ملاک چهارم: درک واقع بینانه محیط

آنها در عالم خیال زندگی نمی کنند یا واقعیت را بای جور شدن امیالشان نمی پیچانند. آنها به جای اینکه خودمحور باشند مسئله گرا هستند.آنها با دنیا، آنگونه که اغلب افراد آن را در نظر می گیرند در تماس هستند و می توانند از لحاظ مالی خودشان را حمایت کنند.

ملاک پنجم: بینش وشوخ طبعی

افراد پخته خودشان را می شناسند، و بنابراین ، نیازی ندارند که اشتباهات خود را به ضعفهای دیگران نسبت دهند. آنها همچنین از حس شوخ طبعی غیر خصمانه برخوردارند که به آنها امکان خندیدن به خودشان را می دهد، بناباین، مجبور نیستند برای واداشتن دیگران به خنده، به موضوعات جنسی یا پرخاشگرایانه متوسل شوند. آلپورت معتقد بود که بینش و شوخ طبعی ارتباط نزدیکی با هم دارند و شاید دو جنبه یک چیز باشند، یعنی عینیت بخشیدن به خود. افراد سالم خودشان را یه صورت عینی در نظر می گیرند. آنها می توانند ناهمخوانیها و موضوعات پوچ و بی معنی را در زندگی درک کنند و لزومی نمی بینند که تظاهر کنند یا فخر بفروشند.

ملاک ششم: فلسفه یگانه بخشی زندگی

افراد سالم نظر روشنی درباره هدف از زندگی دارند. آنها بدون این، پوچ و بی ثمر خوهند بود و شوخ طبعی آنها نیشدار و کنایه آمیز می شود. فلسفه یگانگی بخش زندگی می تواند مذهبی باشد یا نباشد، اما آلپورت شخصا، به نظر می رسید که معتقد باشد گرایش مذهبی پخته عنصر مهمی در زندگی اغلب افراد پخته است. گرچه خیلی از افرادی که به کلیسا یا مسجد می روند فلسفه مذهبی نا پخته و تعصبات نژادی و قومی تنگ نظرانه ای دارند، اما کسانی که عمیقا مذهبی اند از این تعصبات نسبتا آزاد هستند. آلپورت هیچ گاه مذهب را از نظر دور نداشت و شش سخنرانی درباره این موضوع با عنوان  فرد و مذهب او، منتشر کرد.کسی که نگرش مذهبی پخته و فلسفه یگانگی بخش زندگی دارد، از وجدان رشد یافته ای برخوردار است و میل نیرومندی دارد که به دیگران خدمت کند.

[ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اورانوس ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ســــــــــــــــلام:اورانوس هستم ، کارشناس روانشناسی بالینی . اینجا هر مطلبی که به نظرم خوب و مفید باشه می نویسم.
امکانات وب
RSS Feed